ای عزیز دلم میبینی چقدر بی وفا شدم؟
پس چرا گله نمی کنی؟
چرا باز بهم لبخند میزنی؟
چرا اینقدر هوامو داری؟
به بزرگیت قسم اگه خدا نبودی کلی پشت سرت حرف میزدن.
دوست دارم مهربون مهربونم
باز بوی شاد سفره ها
سین ها تخمه ها آجیل ها
باز خنده ها و شادی ها
اشک و آه ناله و حسرت ها
می روند از پی هم روزها
تا که آیند این نو روز ها
________________________________
سالی گذشت و ما هنوز افکارمان را نو نکردیم. دلهامون هنوز در گلدان کهنگی جان میکند و ما بی خبر آبش می دهیم
کاش ما نیز می آموختیم چطور روح زمستان زده مان را بهاری کنیم
اگر گفتم حرف من حرف آخر است
اگر آخر گفتم
اگر جور دگر گفتم
باز سخت گفتم
اگر حتی با خنده گفتم
اگر حتی مغرور گفتم
باز سخت گفتم
با شرم گفتم
اگر سخت گفتم
_________________________________________________
گاه باید سخت بود تا سخت را آسان کرد
گاه باید سخت گفت تا آسان نگیرند
گاه باید خراب کرد تا دوباره ساخت
___________________________________
اگر شکستمت همه جا بگو خوب شد حالا دوباره خواهم ساخت
این بار محکمتر...
یه روز کوتاه
هرسال تکرار میشه
اما امسال....
بادکنک،کیک،هدیه های قشنگ
شیرین و تلخ، کیکی و شکلاتی
نم بارون از آسمون
اشکهای بلورین چشمات
آروم و بی صدا
روی شونه هام
کوچولوی من...
آسمون وچشمانت یکباره گریستند
برای من و شادی من
دوستت دارم را دلم گفت
آری بی صدا بود همچون گریستنت
زیر نم نم اشکانت دلم خیس شد
احساسم جوانه زد
روحم برخواست
چشمانم براق شد
لبانم شکفت
صدایم کن صدایت را دوست دارم
نگاهم کن نگاهت را دوست دارم
گوش هایم گهواره صدای توست
چنگ بر تارهایش بزن، برای تو کوک است
می گویند چرا اشعارت قافیه باخته
بگویید چه نباخته؟!
یک شب آرام
آرامشش را مدیون صدای گرم توست
و دل من
از آن من نیست
اسیر حرف دل توست
به خاطر ندارمش
چون از آن من نبود
از آن دلم بود
کوچکم
نشسته در کنجی
آرام می گریم
می شنوی؟
چشمانم زمین میروبد
دستانم قلم میساید
ذهنم شعر نشخوار می کند
گوشم در کمین صدایت
دلم رسوا
دوستت دارم ها
کاغذ های چرک نوس
پاک پاک
از یاد بردم
از دل؟
نه
پروانه ی ذهنم
پر پر
هیچ
قافیه را تو ربودی!
از من مپرسید چه نوشتم
خود نیز نمی دانم
ُسازم صدای غریب تنهایی دارد تو آرام باش این سازم است که کوک نیست
گفتی دوستت ندارم
رنجیدم; مگر سوختن بالهایم را ندیدی شمع خاموش من؟
خورشید مرا گفت :"کم سو شدی ستاره!"
کنایه به گوشه زد
خود شب ها چشم فرو می بندد
ماه که همسایه ی ماست رخ از او دارد
ما که نوازشگری جز دل های عاشقان تنها نداریم
نه روز را میشکنیم چون ماه نه روزه را چون خورشید
تنها بازیچه دست عاشقانیم و میهمان چشمان خشک بیابان
در چرایی اینم که
دستانم تشنه ی نوشتن است
عجیب اینکه ذهنم برای تو خاموش است
درونم را گشتم و ذهنم را خفته یافتم
آری در صدای مهربان روحت آرمیده بود...
بگذار برایت لالایی بخوانم
میدانم صدای گرمی ندارم تا شب سرد زمستان را از اتاق دلت بیرون کند
آری ممکن است چند بیتش هم از خاطرم رفته باشد
اما از یاد نخواهم برد که دوستت دارم
بگذار آرامت کنم با چشمانم
می دانم خسته اند اما تو حرف دلم را بخوان از پس این شیشه ی خاکی
هنوز دشت گونه سرخ گلگونم را سیراب می کند چشمه اشکی جاری از برای نگفته حرف دلی رنجور
خفته در سینه سیه متروکی لبریز از دیوار نوشت هایی از سه حرف
ع ش ق
این دیوار سست تاب پیوندش ندارد
شما نیز جدا جدا وصلش بخوانید
ع ش ق

زیباست درختی که ریشه بر زمین دوانده، زیباست آبی که فرو میریزد بر سر سنگ، برگ زرد خسته فتاده پای درخت،آن هم زیباست.
چرا رهگذران در این دیار درختی را به زیبایش تکریم نمی کنند؟
سلام درخت زیبا...من گفتم!
درکه،تنهایم.آری تنها، بار اول است!
مردی میانسال آن گوشه روی سنگی نشسته سخت در دفترش فرو رفته.
شاید معلم امروزم او باشد.
در این افکار غوطه ور از کنارش می گذشتم ناگهان کوله اش افتاد بر زمین و بر تار و پود نازک افکارم هم.
صدایم زد: "مرا بلند کن"، کوله اش گفت!
کوله را بلند کردم و به او تکه شکلاتی دادم، تلخ بود.تلخی را دوست دارم اگر شکلاتی باشد!
او به من گردو داد و پرسید:
"کدامین بهتر است؟"
گردو!
چرا؟ او پرسید.
گفتمش گردو روح درختش را به همراه دارد و درخت روح زمین و زمین روح جهان و جهان روح خدا اما شکلات روح آهن و ماشین و کارگران خسته.درخت گردو را بی چشم داشت می بخشد اما شکلات سازان شکلات را...
برخواستم که بروم ...
صبر کن! بگذار رازی را برایت بگویم!
نشستم، او دکتر داروساز بود و خادم امام رضا. اما رازش این نبود...
تو مرا پندی دادی حال من تو را به این راز میهمان میکنم ...
او رازی از زندگی به من گفت،او معلم امروز من بود و آن مامور خدا، کوله را می گویم!
آسمان زمین آب از آن من است
آن قطره میان آبشار، یک برگ نیمجان سوار بر آب، سنگ سیاهی پنهان زیر آوار آب، همه از آنِ من است؛
من از آنِ خدا!
اتاق دلم سخت تاریک شده بود
دیگر نوری از میان درز پرده تنهاییم را نوازش نمی کرد.
جز سایه ها این خانه مهمانی نداشت.سایه هایی که سرگردان و بی هدف گوشه به گوشه ی ذهن خسته ام را در می نوردیدند.
آری وقت رفتن بود این خانه دیگر برایم قفسی از هیچ شده بود که جز خودم میهمانی نداشت.
و قصد سفر کردم با چمدانی از هیچ تا توشه از راه برکنم.
پس خدا نگهدارتون دوستان خوبم...
این شروع سفر به درونم بود و اول سفر...
مردی کهنسال بود اما اثری از پیری نداشت او همیشه آنجا بود اما من دچار روزمرگی شده بودم.
آخه روزمرگی چشم دل رو می بنده.
می گفت باید عاشق باشی، گفتم چطور؟ گفت خوب ببینو خوب گوش کن چون همه تنها با تو حرف می زنند.
باید عاشق کاری که میکنی باشی و عاشق دیگران،
این دو راز فرزانگی ست.
وقتی در مسیر هدفت قرار بگیری از کائنات نشانه ها سرازیر میشوند و تو فقط باید نشانه ها را دنبال کنی،پس زبان روح جهان را بیاموز با عشق ورزیدن!